قطعه کوچک جدایی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
اصلاً مرا چه به تو اصلاً تو را چه به من تو انعکاس مهتابی شب باش و حقیقت روز من توهم ثانیه ها میشوم بر عمر دراز + نوشته شده در شنبه بیستم مرداد ۱۳۸۶ساعت 11:50 توسط مجید |
داستان صف یک انتظار
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
چه بگویم وقتی درخت آفت زده ی فصلی اسارت تنومند ترین ریشه افتخارش را به باد حادثه ای بی تیشِ نیشِ ضربه ای واژگون میبیند و هیچ نمیگوید تمام ذرات این ثانیه های گنگ به لطف صادقانه ترین زمزمه ی باغبان با خشکیده ای اینچنین در گوش گذرای ابر پیچید. و فرسنگها دورتر از این مرگزار سبز ت
قاصدک های بی خبر
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
من میدوم من می خندم من می نوازم و می بویم هر آنچه را که باد شمالی با خود خواهد آورد و می نویسم هر آنچه را که به دستش خواهم داد. به پاهایم نگاه کن از کوه تا کوه از دریا به دریا و از دشت به دشت می دوند و می دوند و می دوند و انگشتانم که مداد ها و کاغذ ها را به سوی نام تو سوق می دهند. و قاصدک ها که بر
ماجرا
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
بی چون و بی چرا خفته بر اندیشه ای بی نسیب بر پهنه ی نیلگون این مستی غریب هنجار خسته ام را آواز میزنم از آغاز ماجرا تا انتهای خسته ی شوقی حزین بر شاخسار انگور بر چینه ی فروغ بر قامت خمیده ی محبوبه های باز پاشویه ی داغ های جوانم را بر چشمه ی نمور در انعکاس هر چه که بود و دیگر نیست هر چه که هست و دیگر
یک حرف و دو حرف
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
در کتابی که می جنبد یاس واژگان تردید رژه می روند در آستانه حضور تو سرت را بالا بگیر... من کلمه ی گیج انشای بی مهر توام. + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۸۷ساعت 0:35 توسط مجید |
سطری در جواب
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
خشک چون شاخساری بی آب که توان میوه اش نیست و کلامی که جز انکار لبخند بر گستره ی همنشینی اش نمیلغزد کفاره ی سکوت خلق را با احساس کدام انگشت حقیرت لمس خواهی کرد؟ آنگاه که به استقلال یک سیگار گاه به حدیث در عبور ترانه ی پیاده رو ها وگاه به صدای ترد فقر به زیر دندان سرشکستگی
آه پنجره...
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
در دشواری سخنی نهفته بود و نفسی در دماغ یکی کودک انباشته می شد ناگاه سرمایی سخت بدان زمان که گرمایی در دستی نبود آه پنجره آه پنجره از تمام مناظر گرمت عکسی به من بده وز تمام روشنی ات بی پرده با من باش در دشواری سخنی نهفته بود و نفسی در دماغ کودکی انباشته و مدادی به دفتری پیچ میخورد انگار واژه ای واژ
وعده
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
نه،هیچ خبری نبود حتی حادثه ای آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست گمشده ی دریا بود نه اقبال بامداد. ***** بیا قراری بگذاریم فردا انتهای این کوچه ی بن بست زیر باران من و تو تنها. باران رد پایمان را پاک خواهد کرد و
یادش بخیر
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
یادش بخیر...سالهاست که اینجا چیزی ننوشتم.یعنی سالهاست که هیچ جا چیزی ننوشتم.نمیدونم میشه دوستان و یاران قدیمی این وبلاگ رو پیدا کرد یا نه. اما مطمئنا خیلی ها دیگه وبلاگ نویسی رو کنار گذاشتن.حس عجیبیه.انگار دارم فقط برای خودم مینویسم.البته خیلی خوش شانس بودم که پسورد و یادم بود. این وبلاگ و شعراش منو...
توطئه
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 4:27
بگذار پس از ما کلاغی نیز بر این باغ نماند چرا که خوب میدانند چرا که زاغ میزدند بگذار پس از ما برگ زرد درختان باغ نیز نریزند چرا که سمفونی قدم هامان را گوشی نیست *** امشب سرم درد میکند از تمام حرف هایی که نزدم *** گوش هایت را نگیر می دانم که دیر است و زمان به عقب برنخواهد